گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )
111
كورشنامه ( فارسى )
سوارى مهارت يافت ، مثل اين است كه پروبال برآورده باشد ، در وصول به هدف خويش پرواز مىكند . چه مسرتى بالاتر از اينكه سر دشمن از فاصلهء دور به خاك انداخته شود . در تعاقب ددان وحشى در عرصهء شكار نيز سوار بر اسب عرصه را بر همه تنگ مىكند ، عدهاى را با خنجر و فراريان را با تير و نيزه نابود مىكند . چه خوشوقت بودند آن جانوران افسانهاى كه داراى عقلى سليم مانند آدميان و پنجهاى قوى مانند ددان و پايى تيزرو بهسان اسبان بودند و هيچ هدفى از زير پنجهء قهار و كمند تيزرو آنان راه فرار نداشت . من پس از اينكه هنر سوارى را بهخوبى آموختم در همهء اين صفات صاحب مزاياى بزرگى خواهم شد . با عقل سليم آدميان دربارهء هدف خود كاملا مطالعه خواهم كرد . آنگاه سلاح خود را در دست مىگيرم و سوار بر اسب تيزپاى خود مىشوم و هر مانعى را از پيش پاى خود برمىدارم . چهقدر برازننده است كه يك تن واحد صاحب خصايل متعدد باشد و كار چند نفر را در يك دم انجام دهد . وقتى من بر اسبم سوار شدم ، با اسبم چهارگوش براى شنيدن و چهار چشم براى پاييدن و كمين گذاردن دارم . زيرا شنيدهام كه اسبها اغلب بهتر از آدميان چيزها را مىبينند و با سامعهء دقيق خود همهء اصوات را درك مىكنند . حال مىروم و فهرست داوطلبانى را كه مايل به تمرين و مشق سوارى هستند فراهم مىسازم . » همه بانگ برآوردند كه داوطلب شركت در چنين صنف مفيد و مقتدرى هستند . كورش بانگ برآورد : « حالكه چنين است بر هر سرباز پارسى فرض است كه چون صاحب اسبى شد پياده راه نرود . » جملهء پارسىها دستور كورش را با وجد و شعف فراوان بهكار بستند و اين عادت ملكهء آنان شد . و حتى امروز يك فرد پارسى آنگاه در زيبايى و اصالت ممتاز است كه بر گردهء اسب هنرنمايى كند . به عبارت اخرى ، پارسى ممتاز پياده راه نمىرود و بدون اسب خويش در برابر دشمن نمىايستد .